جانا
می توانستم گیلاسم را تا نیمه
از شرابِ کهنه پر کنم ...
می توانستم یکی از آن آهنگهای قدیمی را بگذارم و آرام آرام
خمارِ نوستالژی روزگارِ خوب شوم ...
می توانستم پا برهنه
کوچههای باریکِ باغ را بدوم ...
می توانستم دامنم را
پر از شکوفههای یاس کنم
و مست شوم ...
مستِ مستِ مست ...
اما پشتِ این پنجره ، رو به دریا نشستم
و برای تو شعر نوشتم !
مست شدم ...
مستِ مستِ مست ...
ما را در سایت 1941 دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 169